تبليغاتX
دنیای کوچیک یک چلچله
من را اینجادر دنیای کوچک یک چلچله پیدا خواهید کرد.
نوشته شده توسط پرند در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 |
 
و خدایی داریم که همین نزدیکیست!!

نوشته شده توسط پرند در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 |
یک بازی اینترنتی گذاشتم که نیاز به اطلاعات عمومی و تاریخ داره.اگه تونستید منفورترین آدم های تاریخ ایران را نام ببرید من شروع میکنم:اسکندر مقدونی/چنگیز خان مغول/تیمور لنگ/آقا محمد خان قاجار..بعدیها را باید فکر کنم. 

پ. ن: این بازی به صورت ذهنی انجام میشه. نیازی نیست چیزی بنویسید.

نوشته شده توسط پرند در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 |
یکی میتونه برای من بگه نیروهای خودسر یعنی چی؟
نوشته شده توسط پرند در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 |
فعلا در همین آدرسم. چون به هیچ وجه نمی تونم برم وردپرس.خب چند روز نبودیم. شهر آروم بود. همه خوشحال و شاد . جاتون خالی اگه تلویزیون داشتید میدیدید که هروز کلی فیلم سینمایی براتون پخش میشد. مثلا پریروز اول نورمن ویزدوم پخش شد. بعد یه فیلم کمدی دیگه/ و در آخر  در آخر یه فیلم خیلی خنده دار از این مستر بین گذاشته بودند. دیروز هم که لورل و هاردی برای شادی بیشتر ما شیرین کاری میکردند. آخ خدا مردیم از خوشی. اینقدر مردم شادند که شبها صدای جیغ و داد و شادیشون را در سطح شهر میشنوید. یه عده هم دور هم جمع میشوند و آتیش روشن میکنند و حرکات موزون ـ مثلا از این رقصها که در آن باید یه چوبی چماقی دستت باشه و توسر بغل دستیت بزنی ـ از خودشون در میکنند. خبرها حاکی از آن است که چند نفر از شدت خوشی خودکشی کردند اون هم با اسلحه. فعلا دیگه بستونه. برید الان یه فیلم کمدی از بن هیل براتون میگذارند و تعجب نکنید اینجا ایران است یعنی همه چیز امکان داره.

نوشته شده توسط پرند در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 |
 
این پست ها آخریه که تو این آدرس می نویسم. آدرس وبلاگم به زودی عوض میشه و شاید تمامی زندگیم. در تمام سالهای زندگی دلخوشی های کوچیکی داشتم که باعث زیبا شدن اون میشد. بودن در کنار خانواده کوچکم داشتن سقفی هر چند کوچک بالای سرمون و بس.خونمون قوانین کوچک و خنده داری داشت که زندگیمون را خوشایندتر میکرد. پنج شنبه ها روز همسر بود غذایی که اون دوست داشت را می پختم و تا لحظه ای که نمی اومد هیچ کدوممون غذا نمی خوردیم. با هم سر سفره مینشستیم و آخر هفتمون را کنار هم می گذروندیم.هیچ کدوممون روز تعطیل برنامه تکی نداشتیم. هرجا بودیم باید پیش هم میبودیم.شب جمعه با بچه ها فیلمی که امیر علی دوست داشت تا دیروقت نگاه میکردیم و روز جمعه را با هم می گذروندیم.ولی از دیروز تا حالا زلزله ای زندگیمون را تکون داده. باید خانواده کوچیکم را از هم جدا کنم. باید بچه ها را از پدری که عاشقش هستند جدا کنم و خودم همسری را ترک کنم که نیمه دومم بوده. به خاطر امیر علی و باطوم هایی که چند سال دیگه روی کمرش شکسته می شوند و مشت هایی که به نا حق روی سرش فرود میان. و به خاطر لیالی که به با پوشیدن یک مانتوی کوتاه و موهایی که از زیر روسری بیرون اومده لقب هرزه خواهد گرفت.باید برم وگرنه مجبورم به بچه هام یاد بدم که دروغگو دشمن خدا نیست. که خدا دروغگو ها رو دوست داره. که خدا عادل نیست .طاقت دیدن نا امیدی و شکسته شدنشون را ندارم.طاقت ندارم که با عشق بزرگشون کنم و بعد ببینم که چه طور بهشون ظلم میشه.من و همسرم مجبوریم که این سختی را به خاطر اونها تحمل کنیم.از همه کسانیکه دلخوشیهای کوچکم را از من گرفتند متنفرم. این نفرت را در قلبم زنده نگه میدارم.تنفر ما روزی ازبیخ و بن ریشه کنشون میکنه.
نوشته شده توسط پرند در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 |
 
دلتنگ دلتنگم.

دلتنگ و محزون.

راه به جایی نمی برم

                       در این دلتنگی بی گاه

باید چه کرد؟

تفنگی بردارم آیا

                 و خود را وارهانم؟

نه،یک گلوله کارساز نیست

                                       - بس که جان سختم-

                                              شاید دو تا کافی باشد...

اما نه تفنگ است و نه گلوله

آنقدر دلتنگم که دنبالش نمی گردم.

                                                                  "لنگستون هیوز"

نوشته شده توسط پرند در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 |
 
چی باید نوشت. نه ،چی میشه نوشت. تا یکساعت پیش هزار تا حرف داشتم بنویسم. از پیرمردی که رأیش را داد آقای همسر بنویسه احمدی نژاد و رای خبرگان را هم گفت بنویس محسن رضایی!!از شور و اشتیاق مردم.از کادویی که برای روز مادر خریده بودم و صبح موقع رای دادن(احتمالا")از کیفم افتاده.از بی بی سی که عصری برنامه اش قطع شد. یا از ستاد قیطریه که پاتوق این روزهای امیر علی بود و امروز عصر بهش با گاز اشک آور !!حمله شد. و مهاجمین دستگیر شدند.و یک ساعت پیش وزارت کشور منکر همه جریان شد و هزار تا چیز دیگه. ولی اگه آمار این طور که بی بی سی داره نشون میده پیش بره چه اهمیت داره اتفاق هایی که امروز  افتاده. مثل اینکه همه چیز مال صد سال پیش بوده.خواب به چشمم نمیاد.یعنی فردا با چه خبری روبرو می شیم. خدایا کمکمون کن.
نوشته شده توسط پرند در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 |
چند روزی میشه که یکی از دوستان قدیمی از انگلستان به قصد دیدار به آغوش مام وطن برگشته.امروز و با پیگیری دوستمون من و خودش و یکی دیگه از بچه های دانشگاه نهار با هم بودیم.توی رستورانی که سالهای دانشگاه یک خشکشویی بزرگ بود و هزار بار پیاده از جلوش رد میشدیم.رستوران لمزی سر زعفرانیه امروز برامون یه ظهر عالی و البته خوشمزه را در خود داشت واگه گهگاه یاد انتخابات نمی افتادیم همه چی خیلی خوب بود .یاد خاطرات قدیم. دانشگاه. آتیش هایی که سوزونده بودیم و استادهایی که داشتیم. حسرت اون روزها امشب رهام نمیکنه:حسرت بی خیالی. آرامش ،نداشتن مسئولیت و فکر کردن به آینده بچه ها و نداشتن غم گرون شدن مسکن و گوشت و نون وهزار تا چیز دیگه.همین چند ساعت با هم بودن والبته بعد از نهار سر زدن به موزه سینما و یاد خاطرات قدیم کردن کلی بهم انرژی داده بود (که البته با برگشتن به منزل و شنیدن خبر های رنگارنگ کم کم از بین رفت)به همین علت ترجیح دادم ساعت ۱۰:۳۰ به جای نشستن پای تلویزیون و شنیدن جوابیه تاریخی با لیالی توی اتاقش دراز بکشم و براش یه قصه بخونم. طفلک این روزها زیاد مامان خوش اخلاقی نداره. خوشبختانه لحظات خوبی بود پر از انرژی مثبت. بچه ام خوب خوابید و من هم از وقتم با خوندن کتاب قصه استفاده بهتری بردم تا شنیدن مشتی...

خدایا برای بچه های خودم، دوستام، آشناهام و بچه های کشورم روزهای خوبی رقم بزن. اونها شایستگی داشتن بهترین ها را دارند. آمین

نوشته شده توسط پرند در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 |
یه شعار جالب امروز تو خیابون شریعتی سر پل رومی کنار ستاد مردمی آقای ا. نژاد خوندم که دلم نمیاد شما را بی نصیب بگذارم:(با رنگ سبز مصرع اول و با رنگ قرمز مصرع دوم نوشته شده بود.این را محض اطلاعتون گفتم تا کاملا" در فضا قرار بگیرید)

سلام بر موسوی       رای ما احمدی

میبینید مردم چه با ادب شدند .حالا هی بگید ادب مرد به ز دولت اوست!!!

نوشته شده توسط پرند در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 |